سی و سه ماهه ی من
سی و سه ماهه ی من، تولد سی و سه ماهه شدنت مبارک عزیزم، سی و سه ساله شدم و تو سی و سه ماهه، روزی رو ببینم که تو سی و سه ساله شدی و من شصت و سه ساله، وای چه زیاد!!! یعنی اون روز و مامان می بینه؟ من که امیدوارم و می دونم که می بینم...
تو این روزای قشنگ اردیبهشت، دلم نمیاد که از هوای خوب لذت نبری، برای همین سعی می کنم هر روز هم که شده ببرمت بیرون...
این روزا مناسبتهای زیادی داشتیم، چهاردهم تولد دایی وحید، پونزدهم سالگرد ازدواج دایی حسن و زندایی صبا که با سی و سه ماهه شدن تو همراه بود، و شونزدهم تولد عمه زهرا... همه مبارکه مبارک...
چهاردهم بردیمت نمایشگاه کتاب که این تقریبا اولین سفر فرهنگیه تو بود...

سیزدهم که رفتیم پارک 45متری



خودت رفتی اونجا واستادی می گی مامان عکس بنداز























تو مترو راه برگشت

بعد از یه حموم کل خرید هاتو چیدیم و برات به یادگاری عکس انداختیم


سی و سه ماهه ی من 

